یه اتفاق خیلی خووووب در این روزهای خووووب
17 هفته و یک روز.
ریزه ریزه وزن مامانی هم داره بالا میره.
سونو سلامت جنین سه ماهه دوم بارداری نوشته شد که احتمالا 3 هفته دیگه میرم.
یه اتفاق خیلی خوووب... صدای طپش قلب زندگیمو شنیدم.
طنین انداز ترین خاطه عمرم
صدای طپشش هم به نظرم پسرونه میومد
هزاران بار الحمد لله
این بار هم مثل دفعات پیش گوشیمو گذاشتم رو حالت ضبط صدا و رفتم تو مطب... واسه همین صدای قلبشو ضبط شده دارم.
حالا پدر جانِ مهربان هم میتواند بشنود و ذوق کند.
و مامان بابای خودم که دیگر هیــــــــــــــچ

این روزها و مخصوصا امروز 120 روزه میشدی فرزند نازنینم. یعنی انسان کامل. یعنی دمیده شدن روحی پاک و فطرتی الهی .
برای همین این چندین روز بیشتر از پیش سعی کردیم معنوی و با ذکر گفتن بیشتر زندگی کنیم...
امیدوارم سلامتی و سعادت و صلاحیت برای این "عبد الرحمن" رقم بخورد 
جالب بود که شنیدن صدای قلبش با این روز های عزیز مصادف شده
اباعبد الله حافظ و شفیع هر سه مان باشد.
و امانتی در دست ماست . خدا ما را از امانتداران شایسته و با ابمان قرار دهد.
نام محمد و فاطمه را بر وی می نهیم تا بی نام و نشان نباشد.... تا بعد ببینیم سر چه نامی به توافق میرسیم با پدر جان..!


یه اتفاق خیلی خووووب در این روزهای خووووب 
